![]() |
![]() |
|
| عشق سوخته اسمانی |
|
زمان!!!! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست بوسيدن قول ماندن نيست و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط نوید |
|
|
با سلام خدمت دوستان عزیزم بعد از مدتی دوباره اومدم تا آپ کنم.... رسیدیم به بخش سوم از اعترافات من که همون بخش دعوت از دوستان ِ میخوام دعوت کنم از دوستان عزیزم میلاد - آرش - و خانوم پریسا دنیـا خانوم هم که قبلا از شرکت در این بازی انصراف دادند البته میلاد و آرش جان در این بازی پیشکسوت هستند اما حتما اتفاقات جدیدی برای اعتراف کردن پیش اومده مگه نه بچه ها؟ خوشحال میشم دعوتم رو قبول کنید
موفق باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط نوید |
|
|
بخش دوم: مقدمه:تمامیه این اعترافات با اجا زه کسانی که نامشان ذکر شده نوشته شده اول از خودم شروع میکنم: سفرِ کیش :سالِ سوم دبیرستان بودیم ,چهارشنبه یکی از هفته های اول ترم بود با پیام تصمیم گرفتیم که با بچه های کلاس هماهنگ کنیم تا چهار شنبه که تعطیلِ رسمی بود جمعه هم که آخره هفته بود میموند پنجشنبه,میخواستیم اون روز رو هم خودمون تعطیل کنیم تا بریم مسافرتِ 3 روزه کیش و آب و هوایی عوض کنیم,طرح و فکرِ اولیه کار به اضافه هماهنگیه بچه های کلاس (حامد,مهرداد,رامین و.....)با من بود از کلاسِ 10 نفره ما 8 نفر آماده رفتن شدیم و بلیط کیش رو تهیه کردیم,ولی نمیدونم مدیر دبیرستان چطور متوجه نقشه ما شد که اومد تو وکلاس و گفت هرکس پنجشنبه نیاد کلاس از نمره انظباطش کم میکنه,ولی کار از این حرفا گذشته بود تا زمانی که مدیر توی کلاس بود با د قت به حرفاش گوش کردیم اما همین که از درِ کلاس رفت بیرون رو به بچه ها کردمو گفتم مثلِ یک مرد وسایلتون جمع میکنین و با هم میریم کیش یا می مونین و ننگ و خفت ترسو بودن رو تحمل میکنین..... و این جوری شد که 3 روز به همه مون خوش گذشت شنبه که رفتیم دبیرستان همون اولِ ساعت مدیر نذاشت بریم کلاس گفت تا نگیدنقشه سفر رفتن و تعطیل کردنِ کلاس کارِ کی بوده نمیزارم برید سرِ کلاس,خوشبختانه همه بچه ها با هم متحد بودیم همه میگفتن ما خودمون شخصا تصمیم گرفتیم و ... ....................................................................... ماجرای پایکوبی در اردوی تیم بسکتبال: تیر ماه سای 1381 بود که به همراه مهدیِ عزیز به اردوی تیم بسکتبال دعوت شدم برنامه اردو به این صورت بود که باید شب ساعتِ 9 میخوابیدیم و صبح سا عتِ 6 بیدار میشدیم و نرمش میکردیم و ساعتِ 8 تمریناتِ اصلی رو شروع میکردیم چند روزی به همین منوال گذشت ولی من اصلا ازاین وضعیت راضی نبودم بلاخره دست به کار شدم و با هم اتاقیم (اوشین) که الان بازیکنِ قابلی شده یه نقشه کشیدم: اتاقِ مسئولِ خوابگاهِ طبقه پایین بود و خوابش هم سنگین اوشین مسئولِ خاموش کردنِ تمام چراغ ها بود,چراغِ همه اتاق ها رو خاموش کرد جز اتاقِ خودمون وقتی مطمئن شدم مسئولمون خوابیده رفتم اتاق همه بچه ها و بیدارشون کردم که بیان توی اتاق ِمن و اوشین 10 دقیقه بعد بچه ها که تعدادشون 25 نفر بود توی اتاق ما که تنها اتاقِ دارای برق بود جمع بودند چون وسیله ای نبود که ما بتونیم ازش استفاده کنیم اوشین یه سطلِ آشغالِ خالی رو آورد که بعدا فهیدیم آشغالاش رو توی سالن خالی کرده خلاصه از همون سطلِ آشغال به عنوانِ طبل استفاده کردیم و تا ساعتِ 1 نیمه شب به رقصو پای کوبی مشغول بودیم صبح طبق معمولی همیشه وقتی ساعتِ 6 بیدارمون کردن نمیتونستیم تمرین هایی که مربی میگفت رو درست انجام بدیم چون هم خودمون خسته بودیم هم بدنمون بیچاره آقای رضایی مونده بود که چرا همه بچه ها با هم اینجوری شدن .......................................... پیام عزیز و پگاه مهربان: ماجرای آشنایی پیام و پگاه عزیز برای ما دوستانِ پیام طوری خاطره شده که تا آخره عمردر ذهن ما میمونه من با کسب اجازه از پیام اتفاقاتی را که خودِ پگاه جان هم از اونها بی خبر هست رو اینجا میگم: سال سوم دبیرستان بودیم و یک هفته بود که با پیام تو این فکر بودیم که چطورخونه پگاه عزیز رو پیدا کنیم,صبح دوشنبه یک روز زمستانی فکری به ذهنم رسید که تا عمر دارم فراموشش نمیکنم,با پیام در موردش حرف زدم و قرارشد فردای همون روز اجراش کنیم, قرار بود حامد ساعت 12 ازکه خونشون ماشین رو برداره و بیاد دنبال پیام,مهرداد,رامین و من اون روز قرار گذاشتیم کلاس ساعت 12 تا 2 که حسابان داشتیم رو غیبت کنیم خلاصه همگی بجز رامین نزدیکِ ایستگاهی که پگاه می استاد تا سوار اتوبوس بشه توی ماشین منتظرموندیم قرار بود رامین همزمان با پگاه سوار اتوبوس بشه و 3 تا ایستگاه بعد اگر پگاه پیاده نشد خودش پیاده شه و جاشو با یکی دیگه از ما عوض کنه اونقدرجابجا شدیم تا دوباره نوبت به حامد رسید بلاخره پگاه خانوم قصد پیاده شدن از اتوبوس رو کردن تا اینجای نقشه خوب پیش رفت,اما یه لحظه بر اثر یه غفلت پگاه رو گم کردیم,فقط فهمیدیم که رفت داخل یه کوچه ولی نفهمیدیم کدوم خونه, همه مون ناراحت بودیم چون هم وقتِ زیادی گذاشته بودیم هم کلاسمون رو بدونِ اینکه نتیجه ای داشته باشه نرفته بودیم مونده بودیم چی کار کنیم که یادم اومد یه روز پگاه رو با پدرشون توی ماشینشون دیده بودیم به بچه ها گفتم بیاین دنبال ماشینشون بگردیم توی اون کوچه هم خونه ویلایی بود که حیاط داشت وراحت تر میتونستیم دنبال ماشین بگردیم میرفتیم روی ماشینِ حامد طفلکی و توی خونه ها رو نگاه میکردیم ولی خونه هایی که جنوبی بودن کارو خیلی سخت میکرد با اینکه تمام مدت داشتم به پیام دلداری میدادم که حتما خونه شونو پیدا میکنیم,اما خودم ته دلم نگران بودم که نکنه پیداش نکنیم ولی بلاخره توی یکی از همین خونه ها ماشین مورد نظر رو با همون رنگ پیدا کردیم و نتیجه تلاشمون رو گرفتیم,این جوری بود که وقتی برای اولین بار پیام به پگاه آدرس خونشون رو داد پگاه کلی تعجب کرد!!! ماجرای کافی شاپ پیام و پگاه: اعتراف میکنم بار اولی که پیام و پگاه با هم رفتن کافی شاپ تا حرفاشونو بزنن من تمام صندلی ها رو جا به جا کردم و چنتا رو کاملا نزدیک هم چیدم بطوری که حرفاشون رو واضح بشنوم اون روز پگاه جان روبروی پیام و پشت به من نشسته بود البته طبق نقشه قبلیِ من طبق همون نقشه با پیام قرار گذاشته بودم که سوال های پگاه رو کوتا با آره یا نه جواب بده که بیشتر این جواب ها رو من که روبروی پیام بودم با حرکت دست بهش میرسوندم اینجوری شد که پگاه عاشق پیام مهربان ترین دوست دوران زندگیم شد. ........................................ ماجرای حامـد یک روز توی سال تحصیلی 82 موقع برگشتن از دبیرستان منو حامد به سمت خونه میرفتیم و پیام که خودش بهتر از من میدونه کجا بود ما رو همراهی نمیکرد همونطور که با حامد مشغول قدم زدن توی خیابون دبیرستان بودم به خاطر ....(سانسور) با یه عده جواد مسلک درگیر شدیم دعوا بالا گرفت و کار به زدو خورد رسید که بلاخره با میانجی گری چند عابر پیاده و مسئولین دبیرستان به اتمام رسید بعد از دعوا حامد میگفت نمیدونم از کدوم یکیشون نا غافل ضربه خوردم که این قدر پشتم درد میکنه؟! توی راه دائم دنبال زننده مشت میگشت من همینجا خجل زده اعتراف میکنم که زننده او مشت محکم کسی نبود جز خود من حامد جان ببخشید اشتباهی نشونه گرفته بودم ......................................... اسمِ مهرداد مهردا جان اعتراف میکنم اسمی که بچه ها صدات میکنن کار من بوده آخه خودش میدونه چقدر از کارایی که انجام میده همه گروه ناراحت میشن (ولی خوب چه میشه کرد خدا به هر آدمی یه اخلاقی داده دیگه!) و من همین جا با صدای بلند ازت خواهش میکنم و میگم که: تو رو خدا اینقدر ز.ز نبــــــــــــــــــــــاش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط نوید |
|
|
با سلام قبل از همه چیز با ید بگم که میلاد جان عمل غافلگیر کننده ای انجام داد و منو به این بازی دعوت کرد نمیدونستم این همه طرفدار برای شنیدن اعترافاتم وجود داره, یعنی تا این حد از شنیدن اعترافاتِ من لذت میبرید؟ حالا که به این بازی دعوت شدم می خوام با اجازه همه دوستان این اعترافات رو به سه بخش تقسیم کنم : 1)خصوصیاتِ خودم 2)دوستان و خاطراتم با آنها 3) دعوت از بعضی دوستان به این بازی ______________________________ بخشِ اول : بعضی وقتها دوست دارم تنها باشم,و به هیچ چیز فکر نکنم جز...... نسبت به دوستانم احساس تعهد میکنم. کمی شوخ و پرجنبُ جوش هستم ولی سعی میکنم باعث رنجشِ کسی نشم البته نمیدونم تا حالا باعث ناراحتیِ کسی شدم یا نه؟!. یک نفر خیلی با حرفش دلمو شکست,طوری که تا عمردارم فراموش نمیکنم با این وجود اون تنها کسی بود که بعد از خانواده ام خیلی چیزها ازش یاد گرفتم اون حتی باعث تغییراتی اساسی در درونم شد با اینکه دلمو شکست اما دوسش دارم وهیچ وقت فراموشش نمیکنم. همه آدما حتی خوشبخت ترینشون غمی تو دلشون دارن ,منم ازاین قاعده مستثنی نیستم. گاهی ممکنِ آدم خواسته یا ناخواسته دلِ کسی رو بشکنه من ممکنه دلِ خیلی ها رو شکسته باشم صدای شکستن قلبِ یه نفر هنوز توی گوشمِ. پدر و مادرم رو خیلی اذیت کردم امیدوارم از من راضی باشن و حلالم کنن. دوست دارم تغییر کنم و بتونم راهِ کمال رو طی کنم,هر چند راه سختییِ,اما باعث نمیشه که نخوام تو این راه قدم بزارم امیدوارم که بتونم برام دعا کنید. ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط نوید |
|
|
با عرض سلام شهبالم..امروز مهمونم و خيلي خوشحالم... چيه؟!!! چرا تعجب كردين؟!! بله درست حدس زدين من نويد نيستم!(عمرا كه هيچكي همچين حدسي نزد! من ميلادم اونم از نوع جیمی ! غرض از مزاحمت اينكه من چند وقت پيش به يك بازي تو بلاگم دعوت شدم.. اسم اين بازي چيزي نيست جز"اعتراف" بازي از اين قراره كه كسي كه به اين بازي دعوت ميشه بايد يه سري چيزهاي مربوط به خودشو اعتراف كنه..البته اعترافات خودم بيشتر خاطره بود! . . حالا من اومدم اينجا كه دوست خوب و گلم نويد رو هم به اين بازي دعوت كنم..پس منم مثل شما منتظر ميمونم (ميمون نه ها! مطمئنم كه تو اين بازي نويد حرفهاي زيادي واسه گفتن داره خب تا صاحب خونه منو به زور بيرونم ننداخته من برم! يا حق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط نوید |
|
|
خيلي سخته بغض داشته باشي٬اما نخوايي كسي بفهمه!! خيلي سخته عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني!! خيلي سخته سالگرد اشنايي با عشقت رو بودن حضور خودش جشن بگيري!! خيلي سخته روز تولودت همه بهت تبريك بگن٬جز اوني كه فكر مي كني بخاطرش زنده اي!! خيلي سخته به خاطر يه نفر غرورتو بشكني٬بعد بفهمي دوستت نداره!! خيلي سخته همه چيزتو به خاطر يه نفر از دست بدي!! اما اون بگه نمي خوامت؟!!؟!!؟!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط نوید |
|
|
می خواهم سفر کنم به سوی تو به شهر تو در دریاری که دیگر غریب نباشم می خواهم پارو بزنم ٬ بروم از شهر خوش دریایی نیست...تو دریای من شو !! پرواز کنم تنها می روم که تنهایی تنها نماند از سر زمین چشمها می گریزم که حصار فاصله ها رو بشکنم بر دورنگی خط بطلان بکشم دوست بدارم اما عاشق نباشم در پشت میله ها مانده ام زندانم چیست؟؟ خیال یا واقعیت؟ سرزمین ارزو ها کجاست؟ می دانم مسیری نیست ؟ تو راهم شو شاید برسم...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 6:17 قبل از ظهر توسط نوید |
|
|
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوتم از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط نوید |
|
|
سلام به همه دوستان گلم برام دعا کنید......... فقط همین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط نوید |
|
|
در عين ناباوری و در کوچه پس کوچه های نااميدی در شبی تاريک و بی مهتاب تنهای تنها ميرفتم نه نوری نه اميدیبی پناه و بدون تکيه گاه خداوندا امشب حتی مهتاب هم از من روی گردانده و نمی خواهد من را ببيند ,شايد او بتواند چراغ راهم شود خدايا من از تنهايی ميترسم ............من هيچگاه تنها نبوده ام حالا چرا اين چنين مرا در تاريکی رها کرده ای .....من در انتهای تنهايي هايم ياد او را همرا داشتم (....) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 5:25 قبل از ظهر توسط نوید |
|
|
تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ...
تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ...
تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. .
تنهايی را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست
وانتظار کشیدنمرا پنهان خواهم کرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط نوید |
|
|
پشت میز قمار دلهره ی عجیبی داشتم برگی حکم داشتم ودیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین بازی شروع شد حاکم او بودو من محکوم همه برگهاییم رفتن و سر برگ بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد-من بالاتر امدم بازی در دست من افتاد عشق امد با حکم عشوه و ناز برید و حکم امد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم پایین من بودو باختم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط نوید |
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط نوید |
|
|
سلام
بالاخره امتحانام تموم شد و فرصت آپ مجدد را پیدا کردم از تمامی دوستانم که در این مدت من را تنها نگذاشتند کمال تشکر را دارم . راستی مطلب پایین را تقدیم به دوست عزیزم (حامد) میکنم امیدوارم با خوندن این مطلب کمی از بار غمش کم بشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط نوید |
|
|
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته وبه جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني٬وبه جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بد ي كه يه بار زير اوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيال ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز **دوستش داري**
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط نوید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام صاحب صدا
صدایی که خیلی از مالیاقت شنیدنشو نداریم...... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|